مه تیک

دانلود رمان عاشقانه | دانلود رمان جدید

دانلود رمان افسونگر با لینک مستقیم

Download Roman afsoongar – PDF

دانلود رایگان رمان با لینک مستقیم و فرمت pdf برای کامپیوتر و گوشی های اندروید و آیفون

ارائه شده توسط وبسایت دانلود رمان مه تیک

نام رمان : افسونگر

نویسنده : هما پور اصفهانی

موضوع : عاشقانه

فرمت : پی دی اف

تعداد صفحات : ۵۵۵

خلاصه داستان رمان افسونگر :

تائیس افسونگری بود که با افسون خود اسکندر را وادار کرد پرسپولیس را به آتش بکشد و من افسونگری هستم که روح را به آتش می کشم  یکی پس از دیگری  افسون نخواست افسونگرباشد افسونگرش کردند

جهت مشاهده و دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید. (بیشتر…)

0 نظر

دانلود رمان ازدواج با مرد مغرور با لینک مستقیم

Download Roman Dokhtarak– PDF

دانلود رایگان رمان دانلود رمان ازدواج با مرد مغرور با موضوع رمان عاشقانه با لینک مستقیم و فرمت pdf برای کامپیوتر و گوشی های اندروید و آیفون

 ارائه شده توسط وبسایت دانلود رمان مه تیک

نام رمان : ازدواج با مرد مغرور

نویسنده :شایسته نظری

موضوع :عاشقانه

فرمت : پی دی اف

تعداد صفحات : ۲۰۰

خلاصه داستان ازدواج با مرد مغرور:

آیدا دختری شیطون، شوخ و بذله گو که در کودکی والدینش را از دست داده وتحت سرپرستی عمویش قرار می گید. طی جریاناتی درسن کم مجبور به ازدواج با مردی مغرور و شکست خورده بافاصله ی سنی زیاد می شود و سختیهای ودردهای زیادی را متحمل می شود. سختیهایی از جنس تحمیل از جنس نادیده شدن و سختیهای از جنس غم وحسرت…

جهت مشاهده و دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید. (بیشتر…)

0 نظر

دانلود رمان رهایم مکن با لینک مستقیم

Download Roman Rahaayam Makon – PDF

دانلود رایگان رمان رهایم مکن با با لینک مستقیم و فرمت pdf برای کامپیوتر و گوشی های اندروید و آیفون

ارائه شده توسط وبسایت دانلود رمان مه تیک

نام رمان : رهایم مکن…

نویسنده : سامان

موضوع : عاشقانه

فرمت : پی دی اف

تعداد صفحات : ۲۰۰

خلاصه داستان رمان رهایم مکن:

کدام را می توان انتخاب کرد ؟ لباسی که به تن دارد ، وظیفه ای که بر او واجب است ؟ یا عشقی که او را گرفتار کرده است؟

 

 

جهت مشاهده و دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید. (بیشتر…)

0 نظر

داستان کوتاه انکار

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: انکار

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

زهره زن خوبی بود… شانس آورده بودم که یک همچین زنی نصیبم شده بود… خدا به هر مردی همچین زنی نمی داد… من از آن خوش شانس هایش بودم…

واقعا خوب بود… خوب… خانم… کدبانو…
البته آشپزی اش… ای… بدک نبود…
کم کم داشت یاد میگرفت…
تا بیاید یک غذا بگذارد جلویم ،کلی همه جا را به گند میکشید…
من دست خودم نیست… توی بی نظمی آشفته می شوم… ذهنم به هم میریزد…

اما این ها مهم نبود…
بالاخره این چیزها فرعیات یگ زندگی مشترک است… من هم خودم گاهی اتاق کارم را به هم میریزم…
این ها که دلیل نمیشوند…
مهم این بود که من زهره را دوست داشتم و زن خوبی بود… واقعا شانس آورده بودم که نصیبم شده بود…

همه چیزش خوب بود…
فقط یک کمی اهل ناله و شکایت بود…
از زمین و زمان شکایت داشت… اما خدایی ذاتش خوب بود… به قول خودش آدم های بد زیاد شده بودند…

زن باید مودب باشد… وقتی یکی را صدا میزند بگوید آقای فلانی… فلانی خانم…
حالا یک کمی تنبلی هم کرد مهم نیست…
این ها فرعیات زندگی ست… اگر بنشینی به این چیزها فکر کنی، بدتر خودت را عذاب داده ای…

همه چیزش خوب بود… عالی بود…
فقط یک مشکلی داشت… نمیگذاشت هیچ پنجره ای را توی خانه باز بگذارم…
میگفت سردم می شود… سرما میخورم…

من همین یکی را نمیتوانستم تحمل کنم… تنها مشکل منو و زهره فقط همین یکی بود…
من هوای آزاد میخواستم… واقعا هوای آزاد میخواستم… دلم میخواست بتوانم توی خانه نفس بکشم…
اما نمیگذاشت هیچ پنجره ای را باز بگذرام… همه را می بست…
و این یکی اصلا برایم قابل تحمل نبود…
داشت خفه ام میکرد…

هنوز هم یادم می آید وقتی جلسه ی اول دادگاهمان شد و من روی صندلی نشستم… قاضی پرسید: آقا شما چه مشکلی با این خانم دارید؟
گفتم: نمیذاره پنجره رو باز کنم… من نمیتونم توی این هوای بسته نفس بکشم… حس خفگی دارم…

قاضی متوجه حرفم نشد…
انگار از حرفم سر در نمی آورد…
از حرف به این مهمی…

زهره اما، فقط گریه میکرد… یک بند گریه میکرد…

تقدیم به استاد عزیز: #سهیل_رضایی

 

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید… (بیشتر…)

0 نظر

داستان کوتاه روح پدرتان

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: روح پدرتان…

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

هوا داشت رو به تاریکی می رفت… توی ازدحام چراغ و بوق ماشین ها گیر کرده بودم.. خودم را رساندم کنار جدول…
شمردم شان… حدودا پنج تایی اش مانده بود…
اسپری را از جیبم درآوردم و آب پاشیدم رویشان، به امید اینکه تر و تازه بمانند…

خسته بودم… از صبح یک لنگه پا، منتظر ایستاده بودم و موقع قرمز شدن چراغ، خودم را رسانده بودم به ماشین ها… تق تق کوبیده بودم روی شیشه ی ماشین و به روی راننده های بی حوصله لبخند زده بودم: آقا گل بدم خدمتتون…
حواسم را جمع کرده بودم بیشتر طرف ماشین هایی بروم که زن و مرد جوان تویش نشسته اند و مردک را یک جوری شرمنده کنم که مجبور بشود چند شاخه ای برای دختر بغل دستی اش، گل بخرد…

خسته خسته بودم و حالا پنج تایش مانده بود روی دستم… اگر میفروختمشان بیست تومنی ته جیبم می ماسید…
اگر هم نه… امیدی بهشان نبود… داشتند وا میرفتند و تا فردا ماندنی نبودند …

خسته بودم… بدجوری خسته بودم… یک چشمم به گل ها بود یک چشمم به خیابان….
چراغ قرمز شد…

پریدم جلوی ماشین ها… چشمم سریع چرخید… رفتم طرف یکی دو تا از ماشین ها… هر چی به پنجره شان کوبیدم لامصب شیشه را پایین ندادند… یکی شان چشم غره رفت و راننده ی ماشین آخر فحشی حواله کرد و طوری برایم هجی اش کرد که حتی از پشت شیشه ی ماشین هم فهمیدم مردک دارد چه زری میزند…

یکهو انگار زد به سرم… شروع کردم تند تند کوبیدن روی شیشه ی ماشین ش … یارو انگار وضع ش از من بدتر باشد، تندی پنجره را کشید پایین، تاشیشه را داد پایین و دوتا گل انداختم توی ماشین ش و گفتم: صلواتیه آقا… نثار روح پدرتون…
و سریع از ماشین ش فاصله گرفتم…
بعد انگار جنونی که توی مغزم آمده بود، ریشه دواند … با سرعت خودم را رساندم به دو تا ماشین آن طرف تر: شیشه اش کمی پایین بود: یک شاخه گل انداختم تو، تا بیاد به خودش بجنبد و اعتراض کند، گفتم: مجانی آقا… ببرید خونه واسه منزلتون…

و بعد رفتم سراغ ماشین بعدی، که یک پیرمرد عصا قورت داده پشت فرمانش بود و زن پیر چروکیده ای هم رو صندلی بغل نشسته بود: کوبیدم به شیشه، شیشه را سریع آورد پایین، خواست دست کند توی جیبش و صدقه بدهد… دو تا گل انداختم توی ماشینش: پول نمیخواد آقا جون… شب خوبی داشته باشید…

نگاهم رفت طرف چراغ که داشت سبز میشد…
گل ها تمام شده بودند… فروخته بودم شان… مجانی فروخته بودمشان!!
خواستم تا چراغ سبز نشده خودم را از لا به لای ماشین ها بکشم بیرون که دستی خورد روی شانه ام، برگشتم… راننده ی ماشین بود… همان که اعصاب نداشت… دستش را آورد بالا یکی از گل ها توی دستش بود… گرفتش طرفم و درحالی که سعی میکرد لبخند بزند گفت: روح پدرم تشکر کرد و گفت، یکی اش کافی ست…
بعد سریع رفت طرف ماشینش و نشست پشت فرمان…
چراغ سبز شد… خودم را سریع از بین ماشین هایی که مدام بوق می زدند کشیدم بیرون و رسیدم کنار جدول…
به گل ی که مرد گذاشته بود کف دستم نگاه کردم… دو تا اسکناس ده هزار تومنی را پیچاند بود دور ساقه اش…

 

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید… (بیشتر…)

0 نظر

داستان کوتاه سیمپسون نقاش دیوانه

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: داستان کوتاه سیمپسون، نقاش دیوانه

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

سیمپسون یک نقاش دیوانه بود…
این را همه میدانستند…
اما کسی دلیل جنون ش را نمیدانست…
سیمپسون فقط نقاشی هایی را نگه میداشت که خوب از آب در نیامده بودند… میزدشان به در و دیوار… میگذاشتشان توی گالری…
اما نقاشی های خوبش را میسوزاند… یا حتی بعد از تمام شدن شان رویشان رنگ می پاشید…
سیمپسون تظاهر میکرد از اینکه نقاشی هایش فروش نمیرود خیلی ناراحت است… یا از اینکه این همه سال کار کرده بود، اما شهرتی بهم هم نزده بود!

حالا دلیل این کارش هر چه که بود فرقی نمی کرد، سیپسمون یک نقاش دیوانه بود… این را همه می دانستند… اما کسی نمیدانست که چرا او بهترین آثارش را به دست خودش می سوزاند…

 

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید…  (بیشتر…)

0 نظر

داستان کوتاه تک سلولی

 

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: داستان کوتاه تک سلولی

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

یکی بود… یکی نبود…
تو عمق هزارپایی یک اقیانوس عمیق… جایی که حتی نور هم به سختی به انجا میرسید، دو تا تک سلولی زندگی میکردند…
یکی از این تک سلولی ها دیواره داشت و دومی فقط یک غشای کاملا تراوا داشت! از همان غشاهایی که اجازه میداد هر آشغالی بیاید داخل بدن تک سلولی و برود…
به غیر از این مورد این دو تا تک سلولی هیچ فرقی با هم نداشتند…
همه چیز خیلی خوب بود تا اینکه یه روز توی آن حوالی، سر و کله ی ذرات نمکین ی به نام سدیم بی کربنات پیدا شد!
این ذرات که معلوم نبود از کجا آمده اند، دنبال یک خانه ی جدید می گشتند و چه جایی بهتر از بدن تک سلولی ها…
تک سلولی اول که دیواره داشت و تکلیف ش روشن بود…
می ماند دومی…
همه ذرات با هم هل خوردند و از غشای تراوای دومی رد شدند…
تک سلولی دوم اعتراضی نکرد… با خودش فکر کرد طفلکی های بی خانمان گناه دارند… توی اقیانوس به این بزرگی کجا را دارند که بروند؟!
با خودش گفت: خیلی ها آمده اند و رفته اند… این ها هم می آیند می روند…
اولش وضع آرام به نظر میرسید…
اما بعد از چند دقیقه، تک سلولی دوم کم کم احساس کرد دارد باد میکند و بزرگ و بزرگ تر میشود…
تک سلولی داشت با سرعت عجیبی آب جذب میکرد…
خودش سریع فهمید که این به دلیل حضور ذرات نمک است…
سرشان فریاد کشید: زود باشید بروید بیرون… نزدیک است که بترکم!
ذرات نمک صدایش را شنیدند… یکی شان به روی خودش نیاورد… آن یکی لجبازی کرد و محکم تر خودشان را چسباند به دیواره و یکی دو تاشان هم ناسزا گفتند و سر و صدا راه انداختند…
تک سلولی تلاش کرد یک جوری ذرات نمک را بیندازد بیرون…
اما دیگر دیر شده بود… چون با صدایی خیلی آرام، توی یک چشم به هم زدن ترکید و ناپدید شد…
ذرات نمک هم که به بیرون پرتاپ شده بودند… غرغر کنان دست هم را گرفتن و دور شدند

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید… (بیشتر…)

0 نظر

داستان کوتاه غمگین ترین موجود دنیا

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: داستان کوتاه غمگین ترین موجود دنیا

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

حدس هم هم نمیزنید من چه کسی هستم؟
من همانی هستم که همه آرزو دارند یکی مثل من را توی زندگی شان داشته باشند…
همانی که توی خواب و خیال و قصه ها هست…

من غول چراغ جادو هستم… همان غولی که سه آرزو را برآورده می کند…
فرقی نمیکند چه آرزویی داشته باشید… فقط کافی ست اراده کنید… فقط کافی ست آرزویتان از دلتان بگذرد…
و بعد از آن بوممممممممم…. توی یک چشم به هم زدن آرزوی تان برآورده می شود…

با همه این حرف ها… با وجود این همه توانایی من غمگین ترین و بدبخترین موجود روی زمین هستم…
همیشه وقتی صاحب جدیدم چراغ مرا پیدا میکند… من بیرون می آیم و می گویم: ارباب در خدمتگزاری حاضرم… چه آرزویی دارید؟!
میبینم که چشمانش از ذوق برق میزند… همین برق چشمانش مرا میترساند… چون میدانم تا وقتی برای ارباب جدیدم اعتبار دارم که آرزوهایش را برآورده می کنم… خودم خوب میدانم که وقتی که سه آرزویش برآورده شد، دیگر کارش با من تمام می شود و چراغ مرا مثل یک تکه آشغال دور می اندازد…

و همین ماجرا دلیل غم و غصه ی من است.. چون میدانم بقیه فقط مرا تا وقتی میخواهند که آرزوهایشان را برآورده میکنم…
با این همه، من با سرنوشت شومم کنار آمده ام … سعی میکنم خدمتگزار خوبی باشم…اینطور این احتمال وجود دارد که دست کم، اربابم مرا برای مدت طولانی تری برای خودش نگاه دارد…

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید… (بیشتر…)

0 نظر

دانلود رمان لبخند خدا با لینک مستقیم

Download Roman Labkhand Khoda – PDF

دانلود رایگان رمان لبخند خدا با با لینک مستقیم و فرمت pdf برای کامپیوتر و گوشی های اندروید و آیفون

ارائه شده توسط وبسایت دانلود رمان مه تیک

نام رمان : لبخند خدا

نویسنده : مینا نصیری

موضوع : عاشقانه

فرمت : پی دی اف

تعداد صفحات : ۱۰

خلاصه داستان رمان لبخند خدا :

  کنار آلا، روبروی در اتاق مراقبت های ویژهی بیمارستتتان ایستاده بودیم و نگاهمان از دریچه کوچک روی در، به داخل اتاق بود . عجیب بود که دنیا نیامده، قد و قوارهاش از حد معمول بلندتر بود؛ اما…

 

جهت مشاهده و دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید. (بیشتر…)

0 نظر

دانلود رمان دلباخته با لینک مستقیم

Download Roman Dlbakhteh – PDF

دانلود رایگان رمان دلباخته با موضوع رمان های عشق و انتقام با لینک مستقیم و فرمت pdf برای کامپیوتر و گوشی های اندروید و آیفون

ارائه شده توسط وبسایت دانلود رمان مه تیک

نام رمان : دانلود رمان دلباخته

نویسنده : فائزه محمد نژاد

موضوع : عاشقانه

فرمت : پی دی اف

تعداد صفحات : ۵۰۰

خلاصه رمان دلباخته:

عشق بین رادوین و آنلی که با مخالفت شدید پدر دختر مواجه می شن و دختر را مجبور به ازدواجی اجباری میکنند. اما زندگی روزای قشنگی رو توی صندوقچه گذاشته که بعد از پایین و بالا های زیادی بالاخره به آرامش میرسند.

 

جهت مشاهده و دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید. (بیشتر…)

0 نظر