مه تیک

دانلود رمان عاشقانه | دانلود رمان جدید

داستان کوتاه روح پدرتان

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: روح پدرتان…

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

هوا داشت رو به تاریکی می رفت… توی ازدحام چراغ و بوق ماشین ها گیر کرده بودم.. خودم را رساندم کنار جدول…
شمردم شان… حدودا پنج تایی اش مانده بود…
اسپری را از جیبم درآوردم و آب پاشیدم رویشان، به امید اینکه تر و تازه بمانند…

خسته بودم… از صبح یک لنگه پا، منتظر ایستاده بودم و موقع قرمز شدن چراغ، خودم را رسانده بودم به ماشین ها… تق تق کوبیده بودم روی شیشه ی ماشین و به روی راننده های بی حوصله لبخند زده بودم: آقا گل بدم خدمتتون…
حواسم را جمع کرده بودم بیشتر طرف ماشین هایی بروم که زن و مرد جوان تویش نشسته اند و مردک را یک جوری شرمنده کنم که مجبور بشود چند شاخه ای برای دختر بغل دستی اش، گل بخرد…

خسته خسته بودم و حالا پنج تایش مانده بود روی دستم… اگر میفروختمشان بیست تومنی ته جیبم می ماسید…
اگر هم نه… امیدی بهشان نبود… داشتند وا میرفتند و تا فردا ماندنی نبودند …

خسته بودم… بدجوری خسته بودم… یک چشمم به گل ها بود یک چشمم به خیابان….
چراغ قرمز شد…

پریدم جلوی ماشین ها… چشمم سریع چرخید… رفتم طرف یکی دو تا از ماشین ها… هر چی به پنجره شان کوبیدم لامصب شیشه را پایین ندادند… یکی شان چشم غره رفت و راننده ی ماشین آخر فحشی حواله کرد و طوری برایم هجی اش کرد که حتی از پشت شیشه ی ماشین هم فهمیدم مردک دارد چه زری میزند…

یکهو انگار زد به سرم… شروع کردم تند تند کوبیدن روی شیشه ی ماشین ش … یارو انگار وضع ش از من بدتر باشد، تندی پنجره را کشید پایین، تاشیشه را داد پایین و دوتا گل انداختم توی ماشین ش و گفتم: صلواتیه آقا… نثار روح پدرتون…
و سریع از ماشین ش فاصله گرفتم…
بعد انگار جنونی که توی مغزم آمده بود، ریشه دواند … با سرعت خودم را رساندم به دو تا ماشین آن طرف تر: شیشه اش کمی پایین بود: یک شاخه گل انداختم تو، تا بیاد به خودش بجنبد و اعتراض کند، گفتم: مجانی آقا… ببرید خونه واسه منزلتون…

و بعد رفتم سراغ ماشین بعدی، که یک پیرمرد عصا قورت داده پشت فرمانش بود و زن پیر چروکیده ای هم رو صندلی بغل نشسته بود: کوبیدم به شیشه، شیشه را سریع آورد پایین، خواست دست کند توی جیبش و صدقه بدهد… دو تا گل انداختم توی ماشینش: پول نمیخواد آقا جون… شب خوبی داشته باشید…

نگاهم رفت طرف چراغ که داشت سبز میشد…
گل ها تمام شده بودند… فروخته بودم شان… مجانی فروخته بودمشان!!
خواستم تا چراغ سبز نشده خودم را از لا به لای ماشین ها بکشم بیرون که دستی خورد روی شانه ام، برگشتم… راننده ی ماشین بود… همان که اعصاب نداشت… دستش را آورد بالا یکی از گل ها توی دستش بود… گرفتش طرفم و درحالی که سعی میکرد لبخند بزند گفت: روح پدرم تشکر کرد و گفت، یکی اش کافی ست…
بعد سریع رفت طرف ماشینش و نشست پشت فرمان…
چراغ سبز شد… خودم را سریع از بین ماشین هایی که مدام بوق می زدند کشیدم بیرون و رسیدم کنار جدول…
به گل ی که مرد گذاشته بود کف دستم نگاه کردم… دو تا اسکناس ده هزار تومنی را پیچاند بود دور ساقه اش…

 

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید…

تحلیل داستان: گاهی کافی ست از خواسته تان چشم بپوشید، گاهی کافی ست  به خاطر حفظ غرور و یا شخصیت تان از خواسته یا هدفتان چشم بپوشید… گاهی کافی ست هر آنچه که دارید را بدون توجه به نتیجه ی کار (بدون توجه به اینکه آیا این کار برایتان سودی خواهد داشت یا نه؟!) انجام دهید… گاهی کافی ست کارتان را با عشق و علاقه و بدون توجه به دست آورد احتمالی اش انجام دهید… در چنین مواقعی شما به “برکت” بسیار نزدیک خواهید بود و روزگار دستتان را به گرمی خواهد فشرد…


مشتاق شنیدن نظرات و تحلیل شما هستم👇👇👇
دکتر بهناز برازش

KutuleHa@
http://mahtik.ir

برچسب ها:+++++++++

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *