مه تیک

دانلود رمان عاشقانه | دانلود رمان جدید

داستان کوتاه یک جای کار می لنگد

ارائه شده توسط وبسایت دانلود رمان مه تیک

نام داستان: یک جای کار می لنگد…

نویسنده : بهناز برازش

موضوع : عقده حقارت

 

داستان:

همیشه وقتی خمار بود… کتکم میزد…
گاهی نشئه هم که بود باز کتکم میزد…
این بود که همیشه یک جایی روی تنم یا زخم بود… یا کبود…

تا می آمد کبودی های کتک قبلی خوب شود… کتک بعدی را میخوردم…
دیگر عادت کرده بودم… بدجوری عادت کرده بودم…
عادت کرده بودم که هر روز سر ظهر… با چشم های قرمز بیاید تو… یک چیزی را بهانه کند و حسابی مشت و مالم بدهد…
بعد هم اگر چیز سالمی دم دستش دید، بزند بشکند…
همیشه از خانه مان صدای داد و قال می آمد…

آن روز اما نیامد… دیر کرده بود… از اذان ظهر گذشته بود…
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید…
احساس میکردم یک جای کار لنگ میزند… خانه بدجوری آرام بود… هیچ صدایی نمی آمد…
فقط صدای قل قل قابلمه روی گاز بلند بود…
اصلا از صبح، که نیم سیر گوشتی را که دیروز آورده بود انداختم توی قابلمه… توی دلم گفتم: مهری یک جای کار میلنگد…

نه که دلم برای خودش شور بزند… اصلا همان بهتر که مامورها موقع پخش جنس توی پارک بگیرندش…
اما باز یک صدایی توی سرم میگفت: خوشی به ما نیامده…
دلم میخواست تن لشش زودتر از راه برسد…
کتکم را بزند…
بعد نعره بکشد که: چی شد این ناهار زهرماری؟
آن طوری دلم امن تر بود… کتک روزانه ام را که میخوردم دلم راحت بود که بدترین قسمت روز گذشته…
برای همین هر روز از صبح تا ظهر دلم شور میزد…
اما ظهر به بعد که ناهارش را میخورد و کپه ی مرگش را میگذاشت، خیالم راحت تر بود…

آن روز اما نیامد…
چشمم به در بود که یکهو حسن پرید داخل اتاق و گفت: ننه، ننه… اقامو مامورا تو پارک گرفتن…
دلم هری ریخت پایین… نه به خاطر خود نسناسش که همیشه نبودنش، بهتر از بودنش بود…
به خاطر اینکه کتک آن روزم را نخورده بودم… و دلم شور میزد…
توی دلم گفتم: مهری خدا به دادت برسد… امروز یک جای کار لنگ میزند…

ناخودآگاه بلند شدم رفتم طرف آشپزخانه… ناخودآگاه دستم رفتم طرف قابلمه… از روی گاز برش داشتم…
نمیدانم چطور شد که دستم لرزید و قابلمه و هر چه داخلش قل میزد، برگشت روی دستم…
دردش حسابی پیچید توی تنم…
اما همان موقع توی دلم به خودم گفتم: عیبی ندارد… به خیر گذشت… تا تاول های دستم خوب بشود… ماشاالله هم از توی هلفت دونی می آید بیرون و دوباره روز از نو روزی از نو…

با داستان های سراپا دروغ، در کنار ما باشید👇👇👇

KutuleHa@
http://mahtik.ir

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید…

تحلیل داستان: گاهی عقده ی حقارت در ما به جایی می رسد که دیگر تصور روزهای خوب برایمان مشکل است… به محض اینکه شرایط اندکی بهبود پیدا میکند نگرانی های ما آغاز می شود… انگار خود را لایق خوبی نمیدانیم و شرایط خوب برایمان تولید اضطراب میکند!!! در این مواقع از طریق جذب شرایط منفی به طور ناخودآگاه سعی میکنیم وضعیت اسف بار پیشین را بازگردانیم… و این یکی از کارکردهای عقده ی حقارت است!!

با داستان های سراپا دروغ، در کنار ما باشید👇👇👇

KutuleHa@
http://mahtik.ir

 

برچسب ها:++++++

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *