مه تیک

دانلود رمان عاشقانه | دانلود رمان جدید

دانلود رمان بازیگر عشق با لینک مستقیم

Download Roman bazigare eshgh– PDF

دانلود رایگان رمان با لینک مستقیم و فرمت pdf برای کامپیوتر و گوشی های اندروید و آیفون

ارائه شده توسط وبسایت دانلود رمان مه تیک

نام رمان : بازیگر عشق

نویسنده : anita.a

موضوع : ترسناک

فرمت : پی دی اف

خلاصه داستان رمان بازیگر عشق:

داستان درمورد دختری به اسم پارمیداست که چند سال پیش از کشور فراری شد.
و حالا وقتشه برگرده تا…
برگرده تا خیلی چیزها رو عوض کنه…
برگرده و سر از راز‌های خانواده‌اش دربیاره! رازی که…

جهت مشاهده و دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید. (بیشتر…)

0 نظر

دانلود رمان دو سال خونین با لینک مستقیم

Download Roman do sale khonin– PDF

دانلود رایگان رمان با لینک مستقیم و فرمت pdf برای کامپیوتر و گوشی های اندروید و آیفون

ارائه شده توسط وبسایت دانلود رمان مه تیک

نام رمان : دو سال خونین

نویسنده : Daniall

موضوع : ترسناک

فرمت : پی دی اف

خلاصه داستان رمان دو سال خونین

ما خون آشام هستیم.
اصیل و جاودانه ایم.
قدرتمندیم.
می‌تونیم بر دنیا حکومت کنیم.
ما قدرت داریم، چیزی که مردم بیشتر از هر چیز دیگری تشنه و نیازمندش هستن.
این‌ها خوبی‌های خون آشام بودن است.
اما بدی خون آشام بودن این است که کل طیبعت با ما دشمن اند.

جهت مشاهده و دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید. (بیشتر…)

0 نظر

دانلود رمان بورسیه پرستاری با لینک مستقیم

Download Roman borsiye parastari– PDF

دانلود رایگان رمان با لینک مستقیم و فرمت pdf برای کامپیوتر و گوشی های اندروید و آیفون

ارائه شده توسط وبسایت دانلود رمان مه تیک

نام رمان : بورسیه پرستاری

نویسنده : نجمه کامل

موضوع : ترسناک

فرمت : پی دی اف

تعداد صفحات : ۱۸۰

خلاصه داستان رمان بورسیه پرستاری

:

خلاصه :
داستان یک دانشجوی پرستاری است؛ که بورسیه دانشگاه ملبورن استرالیا می شود. بعد از مدتی فردی وارد یکی از بیمارستان های کشور استرالیا می شود؛ که دارای بیماری ناشناخته ای است و دختر داستان، پرستار خصوصی او می شود. در طول داستان، اتفاقاتی می افتد؛ که سرنوشت این پرستار جوان را به کلی تغییر می دهد.
« همیشه آن طوری نیست؛ که شما فکر می کنید»

جهت مشاهده و دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید. (بیشتر…)

0 نظر

دانلود رمان دختر جهنمی با لینک مستقیم

Download Roman dokhtar jahanami– PDF

دانلود رایگان رمان با لینک مستقیم و فرمت pdf برای کامپیوتر و گوشی های اندروید و آیفون

ارائه شده توسط وبسایت دانلود رمان مه تیک

نام رمان : دختر جهنمی

نویسنده : نجمه کامل

موضوع : ترسناک

فرمت : پی دی اف

تعداد صفحات : ۱۸۰

خلاصه داستان رمان دختر جهنمی:

در این جلد مهمان‌های دوزخی پا به داستان می‌ذارند اما ‌وقتی شیطان پا به جایی بذاره چه اتفاق‌هایی می‌افته؟

مقدمه: خواب عالم عجیبیه، چیزی که انسان رو از هوشیاری دور می‌کنه، خواب انسان رو از واقعیت‌ها دور می‌کنه؛ یک صدا برای بیداری بعضی‌ها کافیه، اما یک صدای کوچیک بعضی‌ها رو بیدار نمی‌کنه! صدای ناقوس مرگ فقط می‌تونه اون‌ها رو به واقعیت نزدیک کنه تا از خواب بیدار بشن.

جهت مشاهده و دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید. (بیشتر…)

0 نظر

دانلود رمان افسونگر با لینک مستقیم

Download Roman afsoongar – PDF

دانلود رایگان رمان با لینک مستقیم و فرمت pdf برای کامپیوتر و گوشی های اندروید و آیفون

ارائه شده توسط وبسایت دانلود رمان مه تیک

نام رمان : افسونگر

نویسنده : هما پور اصفهانی

موضوع : عاشقانه

فرمت : پی دی اف

تعداد صفحات : ۵۵۵

خلاصه داستان رمان افسونگر :

تائیس افسونگری بود که با افسون خود اسکندر را وادار کرد پرسپولیس را به آتش بکشد و من افسونگری هستم که روح را به آتش می کشم  یکی پس از دیگری  افسون نخواست افسونگرباشد افسونگرش کردند

جهت مشاهده و دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید. (بیشتر…)

0 نظر

دانلود رمان ازدواج با مرد مغرور با لینک مستقیم

Download Roman Dokhtarak– PDF

دانلود رایگان رمان دانلود رمان ازدواج با مرد مغرور با موضوع رمان عاشقانه با لینک مستقیم و فرمت pdf برای کامپیوتر و گوشی های اندروید و آیفون

 ارائه شده توسط وبسایت دانلود رمان مه تیک

نام رمان : ازدواج با مرد مغرور

نویسنده :شایسته نظری

موضوع :عاشقانه

فرمت : پی دی اف

تعداد صفحات : ۲۰۰

خلاصه داستان ازدواج با مرد مغرور:

آیدا دختری شیطون، شوخ و بذله گو که در کودکی والدینش را از دست داده وتحت سرپرستی عمویش قرار می گید. طی جریاناتی درسن کم مجبور به ازدواج با مردی مغرور و شکست خورده بافاصله ی سنی زیاد می شود و سختیهای ودردهای زیادی را متحمل می شود. سختیهایی از جنس تحمیل از جنس نادیده شدن و سختیهای از جنس غم وحسرت…

جهت مشاهده و دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید. (بیشتر…)

0 نظر

دانلود رمان رهایم مکن با لینک مستقیم

Download Roman Rahaayam Makon – PDF

دانلود رایگان رمان رهایم مکن با با لینک مستقیم و فرمت pdf برای کامپیوتر و گوشی های اندروید و آیفون

ارائه شده توسط وبسایت دانلود رمان مه تیک

نام رمان : رهایم مکن…

نویسنده : سامان

موضوع : عاشقانه

فرمت : پی دی اف

تعداد صفحات : ۲۰۰

خلاصه داستان رمان رهایم مکن:

کدام را می توان انتخاب کرد ؟ لباسی که به تن دارد ، وظیفه ای که بر او واجب است ؟ یا عشقی که او را گرفتار کرده است؟

 

 

جهت مشاهده و دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید. (بیشتر…)

0 نظر

داستان کوتاه انکار

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: انکار

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

زهره زن خوبی بود… شانس آورده بودم که یک همچین زنی نصیبم شده بود… خدا به هر مردی همچین زنی نمی داد… من از آن خوش شانس هایش بودم…

واقعا خوب بود… خوب… خانم… کدبانو…
البته آشپزی اش… ای… بدک نبود…
کم کم داشت یاد میگرفت…
تا بیاید یک غذا بگذارد جلویم ،کلی همه جا را به گند میکشید…
من دست خودم نیست… توی بی نظمی آشفته می شوم… ذهنم به هم میریزد…

اما این ها مهم نبود…
بالاخره این چیزها فرعیات یگ زندگی مشترک است… من هم خودم گاهی اتاق کارم را به هم میریزم…
این ها که دلیل نمیشوند…
مهم این بود که من زهره را دوست داشتم و زن خوبی بود… واقعا شانس آورده بودم که نصیبم شده بود…

همه چیزش خوب بود…
فقط یک کمی اهل ناله و شکایت بود…
از زمین و زمان شکایت داشت… اما خدایی ذاتش خوب بود… به قول خودش آدم های بد زیاد شده بودند…

زن باید مودب باشد… وقتی یکی را صدا میزند بگوید آقای فلانی… فلانی خانم…
حالا یک کمی تنبلی هم کرد مهم نیست…
این ها فرعیات زندگی ست… اگر بنشینی به این چیزها فکر کنی، بدتر خودت را عذاب داده ای…

همه چیزش خوب بود… عالی بود…
فقط یک مشکلی داشت… نمیگذاشت هیچ پنجره ای را توی خانه باز بگذارم…
میگفت سردم می شود… سرما میخورم…

من همین یکی را نمیتوانستم تحمل کنم… تنها مشکل منو و زهره فقط همین یکی بود…
من هوای آزاد میخواستم… واقعا هوای آزاد میخواستم… دلم میخواست بتوانم توی خانه نفس بکشم…
اما نمیگذاشت هیچ پنجره ای را باز بگذرام… همه را می بست…
و این یکی اصلا برایم قابل تحمل نبود…
داشت خفه ام میکرد…

هنوز هم یادم می آید وقتی جلسه ی اول دادگاهمان شد و من روی صندلی نشستم… قاضی پرسید: آقا شما چه مشکلی با این خانم دارید؟
گفتم: نمیذاره پنجره رو باز کنم… من نمیتونم توی این هوای بسته نفس بکشم… حس خفگی دارم…

قاضی متوجه حرفم نشد…
انگار از حرفم سر در نمی آورد…
از حرف به این مهمی…

زهره اما، فقط گریه میکرد… یک بند گریه میکرد…

تقدیم به استاد عزیز: #سهیل_رضایی

 

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید… (بیشتر…)

0 نظر

داستان کوتاه روح پدرتان

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: روح پدرتان…

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

هوا داشت رو به تاریکی می رفت… توی ازدحام چراغ و بوق ماشین ها گیر کرده بودم.. خودم را رساندم کنار جدول…
شمردم شان… حدودا پنج تایی اش مانده بود…
اسپری را از جیبم درآوردم و آب پاشیدم رویشان، به امید اینکه تر و تازه بمانند…

خسته بودم… از صبح یک لنگه پا، منتظر ایستاده بودم و موقع قرمز شدن چراغ، خودم را رسانده بودم به ماشین ها… تق تق کوبیده بودم روی شیشه ی ماشین و به روی راننده های بی حوصله لبخند زده بودم: آقا گل بدم خدمتتون…
حواسم را جمع کرده بودم بیشتر طرف ماشین هایی بروم که زن و مرد جوان تویش نشسته اند و مردک را یک جوری شرمنده کنم که مجبور بشود چند شاخه ای برای دختر بغل دستی اش، گل بخرد…

خسته خسته بودم و حالا پنج تایش مانده بود روی دستم… اگر میفروختمشان بیست تومنی ته جیبم می ماسید…
اگر هم نه… امیدی بهشان نبود… داشتند وا میرفتند و تا فردا ماندنی نبودند …

خسته بودم… بدجوری خسته بودم… یک چشمم به گل ها بود یک چشمم به خیابان….
چراغ قرمز شد…

پریدم جلوی ماشین ها… چشمم سریع چرخید… رفتم طرف یکی دو تا از ماشین ها… هر چی به پنجره شان کوبیدم لامصب شیشه را پایین ندادند… یکی شان چشم غره رفت و راننده ی ماشین آخر فحشی حواله کرد و طوری برایم هجی اش کرد که حتی از پشت شیشه ی ماشین هم فهمیدم مردک دارد چه زری میزند…

یکهو انگار زد به سرم… شروع کردم تند تند کوبیدن روی شیشه ی ماشین ش … یارو انگار وضع ش از من بدتر باشد، تندی پنجره را کشید پایین، تاشیشه را داد پایین و دوتا گل انداختم توی ماشین ش و گفتم: صلواتیه آقا… نثار روح پدرتون…
و سریع از ماشین ش فاصله گرفتم…
بعد انگار جنونی که توی مغزم آمده بود، ریشه دواند … با سرعت خودم را رساندم به دو تا ماشین آن طرف تر: شیشه اش کمی پایین بود: یک شاخه گل انداختم تو، تا بیاد به خودش بجنبد و اعتراض کند، گفتم: مجانی آقا… ببرید خونه واسه منزلتون…

و بعد رفتم سراغ ماشین بعدی، که یک پیرمرد عصا قورت داده پشت فرمانش بود و زن پیر چروکیده ای هم رو صندلی بغل نشسته بود: کوبیدم به شیشه، شیشه را سریع آورد پایین، خواست دست کند توی جیبش و صدقه بدهد… دو تا گل انداختم توی ماشینش: پول نمیخواد آقا جون… شب خوبی داشته باشید…

نگاهم رفت طرف چراغ که داشت سبز میشد…
گل ها تمام شده بودند… فروخته بودم شان… مجانی فروخته بودمشان!!
خواستم تا چراغ سبز نشده خودم را از لا به لای ماشین ها بکشم بیرون که دستی خورد روی شانه ام، برگشتم… راننده ی ماشین بود… همان که اعصاب نداشت… دستش را آورد بالا یکی از گل ها توی دستش بود… گرفتش طرفم و درحالی که سعی میکرد لبخند بزند گفت: روح پدرم تشکر کرد و گفت، یکی اش کافی ست…
بعد سریع رفت طرف ماشینش و نشست پشت فرمان…
چراغ سبز شد… خودم را سریع از بین ماشین هایی که مدام بوق می زدند کشیدم بیرون و رسیدم کنار جدول…
به گل ی که مرد گذاشته بود کف دستم نگاه کردم… دو تا اسکناس ده هزار تومنی را پیچاند بود دور ساقه اش…

 

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید… (بیشتر…)

0 نظر

داستان کوتاه سیمپسون نقاش دیوانه

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: داستان کوتاه سیمپسون، نقاش دیوانه

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

سیمپسون یک نقاش دیوانه بود…
این را همه میدانستند…
اما کسی دلیل جنون ش را نمیدانست…
سیمپسون فقط نقاشی هایی را نگه میداشت که خوب از آب در نیامده بودند… میزدشان به در و دیوار… میگذاشتشان توی گالری…
اما نقاشی های خوبش را میسوزاند… یا حتی بعد از تمام شدن شان رویشان رنگ می پاشید…
سیمپسون تظاهر میکرد از اینکه نقاشی هایش فروش نمیرود خیلی ناراحت است… یا از اینکه این همه سال کار کرده بود، اما شهرتی بهم هم نزده بود!

حالا دلیل این کارش هر چه که بود فرقی نمی کرد، سیپسمون یک نقاش دیوانه بود… این را همه می دانستند… اما کسی نمیدانست که چرا او بهترین آثارش را به دست خودش می سوزاند…

 

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید…  (بیشتر…)

0 نظر