مه تیک

دانلود رمان عاشقانه | دانلود رمان جدید

مطالبی که برچسب بهناز برازش را دارند .

داستان کوتاه انکار

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: انکار

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

زهره زن خوبی بود… شانس آورده بودم که یک همچین زنی نصیبم شده بود… خدا به هر مردی همچین زنی نمی داد… من از آن خوش شانس هایش بودم…

واقعا خوب بود… خوب… خانم… کدبانو…
البته آشپزی اش… ای… بدک نبود…
کم کم داشت یاد میگرفت…
تا بیاید یک غذا بگذارد جلویم ،کلی همه جا را به گند میکشید…
من دست خودم نیست… توی بی نظمی آشفته می شوم… ذهنم به هم میریزد…

اما این ها مهم نبود…
بالاخره این چیزها فرعیات یگ زندگی مشترک است… من هم خودم گاهی اتاق کارم را به هم میریزم…
این ها که دلیل نمیشوند…
مهم این بود که من زهره را دوست داشتم و زن خوبی بود… واقعا شانس آورده بودم که نصیبم شده بود…

همه چیزش خوب بود…
فقط یک کمی اهل ناله و شکایت بود…
از زمین و زمان شکایت داشت… اما خدایی ذاتش خوب بود… به قول خودش آدم های بد زیاد شده بودند…

زن باید مودب باشد… وقتی یکی را صدا میزند بگوید آقای فلانی… فلانی خانم…
حالا یک کمی تنبلی هم کرد مهم نیست…
این ها فرعیات زندگی ست… اگر بنشینی به این چیزها فکر کنی، بدتر خودت را عذاب داده ای…

همه چیزش خوب بود… عالی بود…
فقط یک مشکلی داشت… نمیگذاشت هیچ پنجره ای را توی خانه باز بگذارم…
میگفت سردم می شود… سرما میخورم…

من همین یکی را نمیتوانستم تحمل کنم… تنها مشکل منو و زهره فقط همین یکی بود…
من هوای آزاد میخواستم… واقعا هوای آزاد میخواستم… دلم میخواست بتوانم توی خانه نفس بکشم…
اما نمیگذاشت هیچ پنجره ای را باز بگذرام… همه را می بست…
و این یکی اصلا برایم قابل تحمل نبود…
داشت خفه ام میکرد…

هنوز هم یادم می آید وقتی جلسه ی اول دادگاهمان شد و من روی صندلی نشستم… قاضی پرسید: آقا شما چه مشکلی با این خانم دارید؟
گفتم: نمیذاره پنجره رو باز کنم… من نمیتونم توی این هوای بسته نفس بکشم… حس خفگی دارم…

قاضی متوجه حرفم نشد…
انگار از حرفم سر در نمی آورد…
از حرف به این مهمی…

زهره اما، فقط گریه میکرد… یک بند گریه میکرد…

تقدیم به استاد عزیز: #سهیل_رضایی

 

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید… (بیشتر…)

0 نظر

داستان کوتاه روح پدرتان

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: روح پدرتان…

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

هوا داشت رو به تاریکی می رفت… توی ازدحام چراغ و بوق ماشین ها گیر کرده بودم.. خودم را رساندم کنار جدول…
شمردم شان… حدودا پنج تایی اش مانده بود…
اسپری را از جیبم درآوردم و آب پاشیدم رویشان، به امید اینکه تر و تازه بمانند…

خسته بودم… از صبح یک لنگه پا، منتظر ایستاده بودم و موقع قرمز شدن چراغ، خودم را رسانده بودم به ماشین ها… تق تق کوبیده بودم روی شیشه ی ماشین و به روی راننده های بی حوصله لبخند زده بودم: آقا گل بدم خدمتتون…
حواسم را جمع کرده بودم بیشتر طرف ماشین هایی بروم که زن و مرد جوان تویش نشسته اند و مردک را یک جوری شرمنده کنم که مجبور بشود چند شاخه ای برای دختر بغل دستی اش، گل بخرد…

خسته خسته بودم و حالا پنج تایش مانده بود روی دستم… اگر میفروختمشان بیست تومنی ته جیبم می ماسید…
اگر هم نه… امیدی بهشان نبود… داشتند وا میرفتند و تا فردا ماندنی نبودند …

خسته بودم… بدجوری خسته بودم… یک چشمم به گل ها بود یک چشمم به خیابان….
چراغ قرمز شد…

پریدم جلوی ماشین ها… چشمم سریع چرخید… رفتم طرف یکی دو تا از ماشین ها… هر چی به پنجره شان کوبیدم لامصب شیشه را پایین ندادند… یکی شان چشم غره رفت و راننده ی ماشین آخر فحشی حواله کرد و طوری برایم هجی اش کرد که حتی از پشت شیشه ی ماشین هم فهمیدم مردک دارد چه زری میزند…

یکهو انگار زد به سرم… شروع کردم تند تند کوبیدن روی شیشه ی ماشین ش … یارو انگار وضع ش از من بدتر باشد، تندی پنجره را کشید پایین، تاشیشه را داد پایین و دوتا گل انداختم توی ماشین ش و گفتم: صلواتیه آقا… نثار روح پدرتون…
و سریع از ماشین ش فاصله گرفتم…
بعد انگار جنونی که توی مغزم آمده بود، ریشه دواند … با سرعت خودم را رساندم به دو تا ماشین آن طرف تر: شیشه اش کمی پایین بود: یک شاخه گل انداختم تو، تا بیاد به خودش بجنبد و اعتراض کند، گفتم: مجانی آقا… ببرید خونه واسه منزلتون…

و بعد رفتم سراغ ماشین بعدی، که یک پیرمرد عصا قورت داده پشت فرمانش بود و زن پیر چروکیده ای هم رو صندلی بغل نشسته بود: کوبیدم به شیشه، شیشه را سریع آورد پایین، خواست دست کند توی جیبش و صدقه بدهد… دو تا گل انداختم توی ماشینش: پول نمیخواد آقا جون… شب خوبی داشته باشید…

نگاهم رفت طرف چراغ که داشت سبز میشد…
گل ها تمام شده بودند… فروخته بودم شان… مجانی فروخته بودمشان!!
خواستم تا چراغ سبز نشده خودم را از لا به لای ماشین ها بکشم بیرون که دستی خورد روی شانه ام، برگشتم… راننده ی ماشین بود… همان که اعصاب نداشت… دستش را آورد بالا یکی از گل ها توی دستش بود… گرفتش طرفم و درحالی که سعی میکرد لبخند بزند گفت: روح پدرم تشکر کرد و گفت، یکی اش کافی ست…
بعد سریع رفت طرف ماشینش و نشست پشت فرمان…
چراغ سبز شد… خودم را سریع از بین ماشین هایی که مدام بوق می زدند کشیدم بیرون و رسیدم کنار جدول…
به گل ی که مرد گذاشته بود کف دستم نگاه کردم… دو تا اسکناس ده هزار تومنی را پیچاند بود دور ساقه اش…

 

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید… (بیشتر…)

0 نظر

داستان کوتاه سیمپسون نقاش دیوانه

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: داستان کوتاه سیمپسون، نقاش دیوانه

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

سیمپسون یک نقاش دیوانه بود…
این را همه میدانستند…
اما کسی دلیل جنون ش را نمیدانست…
سیمپسون فقط نقاشی هایی را نگه میداشت که خوب از آب در نیامده بودند… میزدشان به در و دیوار… میگذاشتشان توی گالری…
اما نقاشی های خوبش را میسوزاند… یا حتی بعد از تمام شدن شان رویشان رنگ می پاشید…
سیمپسون تظاهر میکرد از اینکه نقاشی هایش فروش نمیرود خیلی ناراحت است… یا از اینکه این همه سال کار کرده بود، اما شهرتی بهم هم نزده بود!

حالا دلیل این کارش هر چه که بود فرقی نمی کرد، سیپسمون یک نقاش دیوانه بود… این را همه می دانستند… اما کسی نمیدانست که چرا او بهترین آثارش را به دست خودش می سوزاند…

 

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید…  (بیشتر…)

0 نظر

داستان کوتاه تک سلولی

 

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: داستان کوتاه تک سلولی

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

یکی بود… یکی نبود…
تو عمق هزارپایی یک اقیانوس عمیق… جایی که حتی نور هم به سختی به انجا میرسید، دو تا تک سلولی زندگی میکردند…
یکی از این تک سلولی ها دیواره داشت و دومی فقط یک غشای کاملا تراوا داشت! از همان غشاهایی که اجازه میداد هر آشغالی بیاید داخل بدن تک سلولی و برود…
به غیر از این مورد این دو تا تک سلولی هیچ فرقی با هم نداشتند…
همه چیز خیلی خوب بود تا اینکه یه روز توی آن حوالی، سر و کله ی ذرات نمکین ی به نام سدیم بی کربنات پیدا شد!
این ذرات که معلوم نبود از کجا آمده اند، دنبال یک خانه ی جدید می گشتند و چه جایی بهتر از بدن تک سلولی ها…
تک سلولی اول که دیواره داشت و تکلیف ش روشن بود…
می ماند دومی…
همه ذرات با هم هل خوردند و از غشای تراوای دومی رد شدند…
تک سلولی دوم اعتراضی نکرد… با خودش فکر کرد طفلکی های بی خانمان گناه دارند… توی اقیانوس به این بزرگی کجا را دارند که بروند؟!
با خودش گفت: خیلی ها آمده اند و رفته اند… این ها هم می آیند می روند…
اولش وضع آرام به نظر میرسید…
اما بعد از چند دقیقه، تک سلولی دوم کم کم احساس کرد دارد باد میکند و بزرگ و بزرگ تر میشود…
تک سلولی داشت با سرعت عجیبی آب جذب میکرد…
خودش سریع فهمید که این به دلیل حضور ذرات نمک است…
سرشان فریاد کشید: زود باشید بروید بیرون… نزدیک است که بترکم!
ذرات نمک صدایش را شنیدند… یکی شان به روی خودش نیاورد… آن یکی لجبازی کرد و محکم تر خودشان را چسباند به دیواره و یکی دو تاشان هم ناسزا گفتند و سر و صدا راه انداختند…
تک سلولی تلاش کرد یک جوری ذرات نمک را بیندازد بیرون…
اما دیگر دیر شده بود… چون با صدایی خیلی آرام، توی یک چشم به هم زدن ترکید و ناپدید شد…
ذرات نمک هم که به بیرون پرتاپ شده بودند… غرغر کنان دست هم را گرفتن و دور شدند

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید… (بیشتر…)

0 نظر

داستان کوتاه غمگین ترین موجود دنیا

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: داستان کوتاه غمگین ترین موجود دنیا

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

حدس هم هم نمیزنید من چه کسی هستم؟
من همانی هستم که همه آرزو دارند یکی مثل من را توی زندگی شان داشته باشند…
همانی که توی خواب و خیال و قصه ها هست…

من غول چراغ جادو هستم… همان غولی که سه آرزو را برآورده می کند…
فرقی نمیکند چه آرزویی داشته باشید… فقط کافی ست اراده کنید… فقط کافی ست آرزویتان از دلتان بگذرد…
و بعد از آن بوممممممممم…. توی یک چشم به هم زدن آرزوی تان برآورده می شود…

با همه این حرف ها… با وجود این همه توانایی من غمگین ترین و بدبخترین موجود روی زمین هستم…
همیشه وقتی صاحب جدیدم چراغ مرا پیدا میکند… من بیرون می آیم و می گویم: ارباب در خدمتگزاری حاضرم… چه آرزویی دارید؟!
میبینم که چشمانش از ذوق برق میزند… همین برق چشمانش مرا میترساند… چون میدانم تا وقتی برای ارباب جدیدم اعتبار دارم که آرزوهایش را برآورده می کنم… خودم خوب میدانم که وقتی که سه آرزویش برآورده شد، دیگر کارش با من تمام می شود و چراغ مرا مثل یک تکه آشغال دور می اندازد…

و همین ماجرا دلیل غم و غصه ی من است.. چون میدانم بقیه فقط مرا تا وقتی میخواهند که آرزوهایشان را برآورده میکنم…
با این همه، من با سرنوشت شومم کنار آمده ام … سعی میکنم خدمتگزار خوبی باشم…اینطور این احتمال وجود دارد که دست کم، اربابم مرا برای مدت طولانی تری برای خودش نگاه دارد…

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید… (بیشتر…)

0 نظر

داستان کوتاه لعنتی

 

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: لعنتی…

نویسنده : #بهناز_برازش

داستان:

تمام نامه هایش را پاره کردم…
کافی نبود…
عکس هایش را هم پاره کردم…
باز هم چیزی ته قلبم میسوخت…

رفتم سراغ هدیه هایی که برایم خریده بود…
ولی باز هم احساس کردم کافی نیست…

رفتم سراغ خاطراتمان…
یکی یکی از توی سرم کشیدمشان بیرون و پاره شان کردم…

دیدم باز هم حالم خوش نیست…
چیزی ته قلبم میسوخت…

دست آخر قلبم را هم کشیدم بیرون و پاره پاره اش کردم…
بعد نشستم وسط آن همه چیز پاره پاره و های های گریه کردم…

لعنتی… لعنتی…
باز هم حالم خوش نبود… باز هم کافی نبود…

 

با داستان های سراپا دروغ، در کنار ما باشید👇👇👇
KutuleHa@
http://mahtik.ir

 

0 نظر

داستان کوتاه گل عجیب

ارائه شده توسط وبسایت دانلود رمان مه تیک

نام داستان: گل عجیب…

نویسنده : بهناز برازش

موضوع : روابط عاشقانه و چالش ها

 

داستان:

با یک گل توی بغل ش آمد توی خانه…
روزهای اول زندگی مان بود…
خوشحال بودیم… شاد و خوشبخت…

از همان روزهای اولی که خیلی ها تجربه اش را دارند…
از همان روزهایی که انگار توی بهشت زندگی میکنی…
از همان روزهای خیلی خوب زندگی…

گل را گذاشت توی حیاط و صدایم زد…
رفتم کنارش ایستادم…
گفت: بیا کمک کن دو تایی با هم گل بکاریم… هر باغچه ای یک گل میخواهد… یک گل عجیب … یک گل متفاوت!!

به گل نگاه کردم… واقعا هم گل عجیبی بود… عجیب و متفاوت…
گل را دو تایی با دست خودمان کاشتیمش توی باغچه…

زمان گذشت… زمان به سرعت گذشت… روزهای اول آشنایی به سرعت گذشت…
بهار رفت… تابستان آمد…
تابستان رفت… پاییز آمد… زمستان آمد … بهار بعدی آمد…
آمد… آمد… گذشت… گذشت… زمان گذشت…

یک روز دیدم صدای داد و فریادش از حیاط می آید…
رفتم ببینم چه خبر شده… عصبانی بود… صورتش قرمز شده بود…
گفت: دیدی از گل مراقبت نکردی… ببین به چه روزی افتاده…

نگاهم به گل افتاد… خشک خشک شده بود…
گفتم: تقصیر خودت است… شب ها دیر می آمدی صبح ها زود میرفتی… قرار بود تو آبش بدهی… یک روز یاد می ماند… یک روز یادت میرفت…
شاکی شد و گفت: خودت را نمی گویی که فقط بلد بودی سرکوفت بزنی و غرغر کنی… قرار بود علف های هرز باغچه را بچینی… یک روز حوصله اش را داشتی… یک روز نداشتی…

او گفت… من گفتم…
من گفتم… او گفت…
دعوایمان بالا گرفت… زمستان شد… زمستان ماندگار شد… گل خشک چروکیده زیر برف زمستانی کمرش شکست و از بین رفت…

روزها گذشت… نمیدانم چند روز… وقتی همه ی روزها شبیه هم باشند، حسابش از دست آدم در می رود…

تا اینکه یک روز دوباره از توی حیاط صدایم زد… رفتم ببینم چکار دارد… گل به بغل ایستاده بود توی حیاط…
اشاره کرد به گل و گفت: فکرهایم را کردم… نه تقصیر تو بود… نه من… هر گلی یک عمری دارد… عمرش که تمام شود خشک می شود و میمیرد… مهم این است که یکی به جایش بکاریم… مهم این است که هر باغچه ای همیشه باید یک گل تویش باشد… یک گل عجیب و متفاوت…

گل رابا دست های خودمان کاشتیم… پرسیدم: اگر این یکی هم عمرش تمام شد و رفت، آن وقت چکار میکنیم؟
مکثی کرد… بعد لبخند زد و گفت: یک گل دیگر میکاریم… یک گل جدید…
.

با داستان های سراپا دروغ، در کنار ما باشید👇👇👇

KutuleHa@
http://mahtik.ir

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید… (بیشتر…)

0 نظر

داستان کوتاه چاق پرخور

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: چاق پرخور…

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

چاق شده بودم… شدیدا چاق شده بودم…
میخوردم… فقط میخوردم…

رفتم دکتر برایم رژیم نوشت… اما اولین کاری که بعد از خارج شدن از مطب کردم این بود که رژیم لاغری دکتر را خیلی با حوصله و وسواس تا کردم و خوردم…
وقتی از مطب دکتر رسیدم خانه، دیگر غروب شده بود…
چون هر بار که خواستم از در مترو بیرون بیایم و بروم سمت خانه… لای در گیر کردم…
این شد که مدام حرص خوردم… حسابی حرص خوردم…

وقتی امدم خانه، رفتم سر کمدم که لباس عوض کنم… لباس های سابقم را دیدم که چقدر اندازه و مناسب بودند…
همانجا بود که به حال زمان از دست رفته ام تا میتوانستم… تاسف خوردم…

شب موقع خواب خواستم توی رختخواب غلت بزنم، اما نتوانستم… خیلی چاق شده بودم…
همون موقع بود که حسابی ترسیدم…
ترسیدم برای همیشه همانطور چاق بمانم…
ترسم توی ذهنم خیلی دوام نیاورد…
چون همان موقع کشیدمش بیرون و خوردمش…

چاق شده بودم… از بس که میخوردم…

با داستان های سراپا دروغ، در کنار ما باشید👇👇👇
KutuleHa@
http://mahtik.ir

لطفا برای اطلاع از تحلیل داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید… (بیشتر…)

0 نظر

داستان کوتاه همه ی احمق ها دوست داشتنی هستند

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: همه ی احمق ها دوست داشتنی هستند…

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

پشه ها از من خوششان نمی آید… پشه های چاق گوشتی…
پروانه های کمر باریک هم همینطور…
چون من همه شان را میخورم…

اما ماهی های لاغر مردنی کف رودخانه نظرشان متفاوت است… چون وقتی شالاپی میپرم کف برکه… شن ها را جا به جا میکنم… ماهی ها از این کار من خیلی کیف میکنند…

مهم نیست حق با پشه ها و پروانه هاست، یا ماهی های لاغر مردنی کف برکه…
مهم این است که من فهمیده ام، همیشه نظر همه شان را یک جا نمیتوانم جلب کنم…

من یه وزغ چاق زیگیلی هستم… و هر چه که باشم خودم را دوست دارم…
این یکی، تنها چیزی است که به همه ی عالم می ارزد…

 

با داستان های سراپا دروغ، در کنار ما باشید👇👇👇
KutuleHa@
http://mahtik.ir

0 نظر

شیاطین در نور

به روز شده

 

داستان کوتاه شیطان در نور

ارائه شده توسط وبسایت مه تیک

نام داستان: شیاطین در نور…

نویسنده : بهناز برازش

داستان:

شیطان موجود عجیبی ست… سواری کردن را دوست دارد…
یک بار که سوار کولتان شد دیگر حاضر نیست پایین بیاید…

برای همین از من می شنوید، هیچ وقت با شیطان درونتان وارد مذاکره نشوید…
شیطان ها عجیب توی بحث کردن استاد هستند…

اگر خواستید شیطان از کولتان پایین بیاد… خودتان را به در و دیوار نزنید، بلکه سرش به جایی بخورد و پرت شود پایین…
این کار هیچ فایده ای ندارد… فقط خودتان زخمی می شوید… شیطان ها از این حرف ها زرنگ تر هستند…

تنها یک راه وجود دارد… اگر یک روزی فهمیدید که دارید به یک شیطان سواری میدهید…
اگر توی همان لحظه به این نتیجه رسیدید که از سواری دادن خسته شده اید… فقط یک راه دارید…
بدون معطلی بدوید توی نور…
قبل از اینکه شیطان دستتان را بخواند و منصرفتان کند، بدوید توی نور…

شیاطین از نور می ترسند…

با داستان های سراپا دروغ، در کنار ما باشید👇👇👇
KutuleHa@
http://mahtik.ir

0 نظر